شهر اندوه

دوشنبه 10 آبان 1395 11:31 ب.ظ

 

شهر اندوه

  • شهر اندوه

    nizar_qabbani_02     نزار قبانی                 ترجمه : حسین خسروی

    ۱

    عشق تو غمگین‌بودن را به من آموخت؛

    و من قرن‌ها در انتظار زنی بودم که غمگینم سازد.

    زنی که در آغوشش همچون گنجشکی بگریم.

    زنی که تکه‌های بدنـم را مثل قطعه‌های بلورِ شکسته گرد هم آورد.

    ۲

    بانوی من!

    عشق تو بدترین عادت‌ها را به من آموخت:

    مرا واداشت که در یک شب، هزاران بار فال قهوه بگیرم؛

    و نسخه‌های [گوناگونِ] داروفروشان را بیازمایم؛

    و درِ خانه‌ی فال‌گیرها را بزنم.

    عشقت به من آموخت که از خانه‌‌ام بیرون بزنم

    و در پیاده‌روها بگردم؛

    و در باران‌ و نور چراغ ماشین‌ها چهره‌ی تو را بجویم؛

    و در هر چیزی به دنبال یافتن نشانی از تو باشم،

    حتی در صفحات آگهی‌ها.
    عشق تو به من یاد داد که چگونه ساعت‌ها

    در جستجوی آن گیسوانِ کولیانه، سرگردان شوم؛

    گیسوانی که همه‌ی زنان کولی‌ به آن حسد می‌برند.

    در جستجوی آن چهره و صدایی

    که تمام چهره‌ها و صدا‌هاست.

    ۳

    بانوی من!

    عشقت مرا به شهر اندوه برد؛

    و من پیش از [آشنایی با] تو، هرگز به شهر اندوه نرفته بودم؛

    و نمی‌دانستم که انسان یعنی اشک [و اندوه]

    و نمی‌دانستم که انسانِ بدون اندوه، شبحی از انسان است.

    ۴

    عشقت به من آموخت که مثل کودکان رفتار کنم:

    و سیمای تو را با گچ روی دیوارها بکشم؛

    و روی بادبان‌های ماهیگیران؛

    و روی ناقوس‌ها؛

    و روی صلیب‌ها.
    عشقت به من آموخت که چگونه عشق، نقشه‌ی روزگار را دگرگون می‌کند.

    به من آموخت که وقتی عاشق می‌شوم، زمین را از گردش بازمی‌دارم.

    عشق تو خیلی چیزها به من آموخت که هرگز فکرشان را هم نمی‌کردم:

    قصه‌های کودکانه را خواندم؛

    و به قصر شاه پریان رفتم؛

    و خواب دیدم که دختر پادشاه همسر من شده است؛

    دختری که چشمانش از آب دریاها روشن‌تر است؛

    و لبانش از گل انار خواستنی‌تر.

    و خواب دیدم که مثل یک شهسوار او را ربوده‌ام؛

    و خواب دیدم که گردنبندهایی از مروارید و مرجان به او هدیه می‌دهم…

    [اما] بانوی من!

    عشقت [این را هم] به من آموخت که خوابِ آشفته چیست!

    و به من فهماند که چگونه عمر می‌گذرد و … دختر پادشاه نمی‌آید!

    ۵

    عشقت به من آموخت که چگونه تو را در همه‌ی چیزها دوست داشته باشم:

    در درختِ بی بار و برگ

    در برگ‌های خشک و زرد

    در هوای بارانی و در توفان‌ها

    و در کافه‌ی کوچکی که شبانگاهان، قهوه‌ی تلخ خود را در آن می‌نوشیدیم.

    عشقت مرا واداشت به هتل‌هایی پناه ببرم که نام و نشانی ندارند؛

    و کلیساهای بی‌نام و ناشناخته؛

    و کافه‌های ناشناخته.

    عشقت به من آموخت که چگونه شب، غم‌های غریبان را می‌افزاید؛

    و یادم داد که چگونه بیروت را همچون زنی سرکش و فریبا ببینم.

    زنی که هر شب زیباترین لباس‌هایش را می‌پوشد

    و به پستان‌هایش عطر می‌‎پاشد

    برای دریانوردان و امیران.

    عشقت به من آموخت که بی اشک بگریم؛

    و به من فهماند که غم مثل پسرکی ‌پابریده،

    در راه‌های «روشه» و «حمراء» می‌خوابد.

    [و از هر مسیری بروم با او (غم) روبه‌رو خواهم شد.] ۶

    عشق تو غمگین‌بودن را به من آموخت؛

    و من قرن‌ها در انتظار زنی بودم که غمگینم سازد.

    زنی که در آغوشش همچون گنجشکی بگریم.

    زنی که تکه‌های بدنـم را مثل قطعه‌های بلورِ شکسته گرد هم آورد.

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    قصیدهُ الحُزن

    من دیوان: قصائد متوحشه (۱۹۷۰ م.)

    ۱

    علَّمَنی حُبُّکِ أن أحزن

    وأنا مُحتَاجٌ منذُ عصور

    لامرأهٍ تَجعَلَنی أحزن

    لامرأهٍ أبکی بینَ ذراعیها مثلَ العُصفُور

    لامرأهٍ تَجمعُ أجزائی کشظایا البللورِ المکسور

    ۲

    علَّمنی حُبّکِ .. سیِّدتی

    أسوأَ عادات

    علّمنی أفتحُ فنجانی

    فی اللیلهِ آلافَ المرّات

    وأجرّبُ طبَّ العطّارینَ ..

    وأطرقُ بابَ العرّافات

    علّمنی

    أخرجُ من بیتی

    لأمشِّط أرصفهَ الطُرقات

    وأطاردَ وجهکِ ..

    فی الأمطارِ، وفی أضواءِ السیّارات

    وأطاردَ طیفکِ ..

    حتّى  .. حتّى ..

    فی أوراقِ الإعلانات

    علّمنی حُبّکِ

    کیفَ أهیمُ على وَجهی ساعات

    بَحثاً عن شَعرٍ غَجَریٍّ

    تحسُدُهُ کلّ الغَجریّات

    بحثاً عن وجهٍ ..

    عن صوتٍ ..

    هوَ کلُّ الأوجهِ والأصوات

    ۳

    أدخلنی حبُّکِ سیِّدتی

    مُدُنَ الأحزان

    وأنا من قبلکِ لم أدخل

    مُدُنَ الأحزان ..

    لم أعرِف أبداً .. أن الدمعَ هو الإنسان

    أن الإنسانَ بلا حزنٍ..

    ذکرى إنسان ..

    ۴

    علّمنی حبکِ ..

    أن أتصرَّفَ کالصّبیان

    أن أرسمَ وجهک ..

    بالطبشورِ على الحیطان

    وعلى أشرعهِ الصَّیادین ..

    على الأجراسِ

    على الصُّلبان ..

    علّمنی حبکِ ..

    کیف الحبُّ یغیّرُ خارطهَ الأزمان

    علّمنی .. أنِّی حینَ أُحِبُّ

    تکُفُّ الأرضُ عن الدوران ..

    علّمنی حُبک أشیاءً ..

    ماکانت أبداً فی الحُسبان

    فقرأتُ أقاصیصَ الأطفالِ ..

    دخلتُ قصورَ ملوکِ الجان

    وحلمتُ بأن تتزوجنی

    بنتُ السلطان

    تلکَ العیناها ..

    أصفى من ماء الخُلجان

    تلک الشفتاها

    أشهى من زهرِ الرُّمان

    وحلمتُ بأنی أخطِفُها ..

    مثلَ الفُرسان

    علَّمنی حُبُّکِ ، یا سیِّدتی ، ما الهذیان

    علّمنی .. کیفَ یمرُّ العُمر

    ولا تأتی بنتُ السلطان

    ۵

    علمنی حبک

    کیف أحبک فی کل الأشیاء

    فی الشجر العاری

    فی الأوراق الیابسه الصفراء

    فی الجو الماطر ، فی الأنواء

    فی أصغر مقهى

    نشرب فیه، مساءً، قهوتنا السوداء

    علمنی حبک أن آوی ..

    لفنادق لیس لها أسما

    وکنائس لیس لها أسماء

    ومقاه لیس لها أسماء

    علمنی حبک

    کیف اللیل یضخم أحزان الغرباء

    علمنی .. کیف أرى بیروت

    إمرأه ..  طاغیه الإغراء

    إمرأه  .. تلبس کل مساء

    أجمل ما تملک من أزیاء

    وترش العطر .. على نهدیها

    عطر للبحاره والأمراء

    علمنی حبک

    أن أبکی من غیر بکاء

    علمنی .. کیف ینام الحزن

    کغلام مقطوع القدمین

    فی طرق «‌الروشه» و «الحمراء»

    ۶

    علّمنی حُبُّکِ أن أحزن

    وأنا مُحتَاجٌ منذُ عصور

    لامرأهٍ ..  تَجعَلَنی أحزن

    لامرأهٍ ..  أبکی بینَ ذراعیها

    مثلَ العُصفُور ..

    لامرأهٍ .. تَجمعُ أجزائی

    کشظایا البللورِ المکسور ..


برچسب ها: شهر ، اندوه ،